محمد على مجاهدى

365

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

شهزادهء اكبر ، به خدا دست پيمبر * بوسيد و ، علىوار بزد بر صف لشكر هر حملهء او ، آيتى از حملهء حيدر * گفتى به صف رزم بود حيدر صفدر اين شير دلاور كه بود شبل غضنفر * غژمان شد و برزد به صف لشكر كافر تا با صف گرگان چه كند ضيغم غژمان ! خورشيد ولايت به مه عارض فرزند * از مهر نظر كرد به آن نخل برومند فرمود : درين كار ، گواه است خداوند * كاين شبه پيمبر ، كه مرا ناصر و فرزند انصار و مهاجر ز جمالش همه خرسند * چون شير رود جانب گرگ ستمى چند تنها بود اين شير و سپه گرگ فراوان هر گاه كسى شايق ديدار پيمبر * گشتى ، نگرستى به رخ حضرت اكبر خير و بركت دور ازين زمرهء كافر * هر سوى پراكنده شود قوم ستمگر راضى نشود ز ايشان از كهتر و مهتر * خواندند كه : ماييم تو را ناصر و ، ايدر شمشير كشيدند پى كينه و عدوان ! شه ، بانگ همى بر پسر سعد لعين زد * كاى زادهء اهريمن و خواهر پسر دد از ما چه همى خواهى اى كافر مرتد ! * بادا به زمين نسل تو مقطوع ، مؤبّد اى قاتل خوبان ! نبرى صرفه به جز بد * كار دو جهان بر تو مبارك نشود خَود مردودِ خداوندى و از دودهء شيطان . . . فرمود : على بن حسين بن على را * بينيد همه طنطنهء شيردلى را خوانيد ، چو بينيد مه روى على را * از چهر و لبش ، ذكر خفى ، ورد جلى را فرّ ابدى ، آيت لطف ازلى را * اكرامِ خداوند نبى را و ، ولى را اول ز همه خلق به پيغمبر يزدان . . . از كوفى و شامى همه حيران جمالش * مندَك شده از شعشعهء نور جلالش اين گفت : به گيتى نبود شبه و مثالش * مانند پيمبر ، قد و رخسار و مقالش چون شير خدا يك سره شيرى است خصالش * خون من اگر ريزد ، چون شير حلالش شيرست و ، برون تاخته از بيشهء شيران . . .